تبلیغات اینترنتیclose
چرا تعداد زیادی از پیستون ها در سمت مخالف بازی می کنند؟
دنبال کردن مطالب از طریق فید RSS دنبال کردن مطالب از طریق تویتر به هواداران دانش ودانستنی های فوتبال در فیسبوک بپیوندید به هواداران دانش ودانستنی های فوتبال در گوگل پلاس بپیوندید
 
 

تبلیغات

*** جهت نمایش تبلیغ شما با قیمت مناسب در سایت ballsport کلیک کنید ***

باشگاه استقلال گرگان

تبلیغات

 
 

مطالب پربازدید

تبلیغات

 

چرا تعداد زیادی از پیستون ها در سمت مخالف بازی می کنند؟

اما اکنون این پیستون های بیرونی - داخلی همه جا هستند. در بارسلونا، لئو مسی (Leo Messi) - که در حال اثبات کردن خودش به عنوان بزرگترین استعداد انفرادی از زمان دیگو مارادونا است - از سمت راست و روی پای چپ تخصصی اش نفوذ می کند. آرین روبن (Arjen Robben) با انجام کار نسبتاً مشابهی این فصل بایرن مونیخ را احیا کرده است. کریستیانو رونالدو (Cristiano Ronaldo) راست پا است و در راست بازی می کند, ولی پای چپ او بسیار نیرومند است و با پای چپ خود نیز به دنبال موقعیت های گلزنی است.

در انگلستان نیز همین گونه است. اشلی یانگ (Ashley Young) یک پیستون چپ راست پا است. ادام جانسون (Adam Johnson) چپ پا است ولی در منچسترسیتی در راست تأثیرگذار شده است، در حالی که کریگ بلامی (Craig Bellamy)، یک راست پا در جناح چپ است و از بهترین بازیکنان این فصلشان بوده است. نیکو کرانچار (Niko Kranjcar) در چپ بازی می کند ولی به میانه زمین بر روی پای راستش روی می آورد. دیمین داف (Damien Duff) بیشتر حرفه اش را در چپ گذرانده ولی برای فولهام در راست موفق بوده است. در ویگان، چارلز انزوگبیا (Charles N'Zogbia) که چپ پا است فصلی خوب را در سمت راست می گذراند. استید مالبرانک (Steed Malbranque) در هفته های آخر فصل پدیده ای در سمت چپ برای ساندرلند بوده است. در سطح ملی، هنگامی که فابیو کاپلو 1-3-2-4 را برمی گزیند؛ استیون جرارد (Steven Gerrard) گزینه مورد نظر چپ در خط هافبک تهاجمی سه گانه انگلیس است. ولی چرا این تاکتیک به این میزان کارآمد است و چرا ناگهان بسیار فراگیر شده است؟

مرگ پیستون سنتی

هربرت چاپمن (Herbert Chapman)، که بیشتر پیشرفت ها را پیش بینی کرده بود، حتی پیش از تغییر قانون آفساید در سال 1925 که باعث تغییر شیوه 5-3-2 به سیستم W-M شد (1)، در مورد پیستون مشکوک بود. تیم هادرزفیلد که در زمان سرمربیگری او در سال 1922 جام حذفی انگلیس را برد و سه قهرمانی پیاپی لیگ را بدست آورد شامل دو پیستون به نام های جورج ریچاردسون (George Richardson) و بیلی اسمیث (Billy Smith) بود که از بازی کلیشه ای در کنار خط خودداری می کردند. چاپمن این استدلال را داشت که پاس های عمقی اگر کمتر نمایشی باشد به مراتب مهلکتر از زمانی خواهد بود که سیاست احمقانه حرکت در کنار خطوط را پیش بگیرید و توپ را مقابل دروازه ارسال کنید، جایی که شانس ها در مقابل مدافعین 9 به یک خواهد بود.

تیم آرسنال چاپمن که در قهرمانی لیگ هت تریک کرد از نظر داشتن پیستون هایی که به طور مرتب به داخل زمین روی می آوردند و بیشترین استفاده را از پاس های بلند و دقیق مهاجم وسط الکس جیمز (Alex James) را می کردند، نوین بود. اما علیرغم موفقیت آن ها، تنها یک تصویر در چشمان انگلیسی ها از پیستون ایده آل و خلاق باقی ماند؛ یک بازیکن پر جنب و جوش که از سد دفاع کناری می گذرد و سانتر می کند. شاید هافبک های انگلیسی تنومند، شاید با این حقیقت که از پائیز به بعد تنها قسمت سالم زمین در کناره ها بود به این نتیجه می رسیدند که خلاقیت لزوماً باید به گوشه ها کشیده می شد. شاید این تنها یک حس نوستالژیک بود.

در سال بعد از جنگ جهانی دوم، پیستون های انگلیسی با متیوس (Matthews)، فینی (Finney)، لن شاکلتون (Len Shackleton)، بابی لانگتون (Bobby Langton)، جیمی مولن (Jimmy Mullen)، جورج راب (George Robb)، جانی هنکاکس (Johnny Hancocks) و چارلی میتن (Charlie Mitten) شکوفا شدند. مشکل آنجا بود که آن ها زمانی پدیدار شدند که فوتبال جمعی بلوک کمونیست تمرکز انگلیس بر روی بازیکن را منسوخ نشان می داد.

میخایل یاکوشین (Mikhail Yakushin)، سرمربی 1954 توریست های دینامو مسکو، به عنوان نمونه، منتقد متیوس بود. او گفت: "قاعده بازی جمعی در فوتبال شوروی راهبر است. یک بازیکن نباید تنها در کل خوب باشد، او باید برای تیم خاصی خوب باشد. کیفیت های انفرادی او بالاست، ولی ما فوتبال جمعی را نخست و فوتبال انفرادی را دوم قرار می دهیم، بنابراین ما سبک او را نمی پسندیم چون فکر می کنیم کار تیمی صدمه می بیند. شکست تحقیرآمیز 6-3 انگلیس به مجارستان در خانه و در سال 1953 همین پیام را داشت. (6 ماه پس از آن که بسیاری از آن به عنوان نقطه اوج بازی یک پیستون - به خاطر نمایش متیوس در بازی پایانی جام حذفی انگلستان در سال 1953 - یاد می کنند.)

امری که پیستون سنتی را به فراموشی سپرد، تغییر از دفاع سه نفره به دفاع چهار نفره بود. فرآیندی که در مجارستان، جماهیر شوروی و برزیل در دهه 1950 آغاز شد و پس از کامیابی برزیل در جام های جهانی 1958 و 1962، جهانی شد. دفاع سه نفره تیم ها بر روی یک چرخه عمل می کرد، ایده تیم حمله کننده تغییر منطقه بازی به طور مداوم از گوشه ای به دیگری بود. بازگرداندن دفاع و ایجاد فضا برای پیستون تا بتواند تا زمانی که به دفاع کناری می رسد سرعت بگیرد. با افزودن دفاعی دیگر، آن فضای شتابی دیگر وجود نداشت.

این دستاورد به الف رمزی (Alf Ramsey) و ویکتور ماسلوف (Viktor Maslov) کمک کرد تا 2-4-4 (یا دقیق تر در هر دو مورد، 1-3-2-4) را در اواسط دهه 1960 بسازند. پس از آن که اندیشه هایشان فراگیر شد، پیستون تبدیل به یک هافبک عرضی و کناری شد. یک بازیکن رفت و برگشتی، کسی که انتظار می رفت توپ را سانتر کند و همچنین با دفاع همکاری کند. چیدمان 3-3-4 دهه 1970 هم می توانست در خود پستی شبیه به پیستون را عرضه کند، ولی تا دهه 1980 این بازیکنان بسیار نایاب شده بودند و با برتری سیستم های 2-4-4 و 2-5-3 از بین نرفتند - که یوهان کرایف آن را دقیقاً مرگ فوتبال توصیف کرد - چون آن سیستم مخالف بازی (در) گوشه ها بود.

نوآوری دوباره پیستون

وقتی که 1-3-2-4 و 3-2-1-4 با 4-4-2 رقیب شدند، پیستون می توانست خودش را نشان بدهد. دریبل زنی راهی بود که سیستم 2-4-4 را دچار مشکل می کرد و به همین دلیل به سیستم های دیگری تبدیل شد. استقرار دو هافبک نگه دارنده (holding midfielders) چینشی را ایجاد کرد که دریبل زن ها بتوانند در این سیستم به کار گرفته شوند. پس چرا خیلی ها ترجیح می دهند به داخل زمین تغییر مسیر دهند به جای اینکه کاری که پیستون ها پیش تر انجام می دادند، تلاش برای رسیدن به خط کنار دروازه و سانتر کردن ادامه دهند؟

با یک مهاجم نوک، به هافبک های پیش رونده برای گل زنی نیاز است (و برعکس, ممکن است بسیاری از بازیکنانی که اکنون به عنوان مهاجم کناری کار می کنند در گذشته مهاجم دوم بوده باشند) به ویزه اگر آن مهاجم به عنوان شماره نه (9) کاذب عمل کند، یعنی در عمل به عمق بزند و خطر ایجاد کند، بنابراین شاید تا حدی مستقیم بودن این شیوه نوین را توضیح دهد.

اما همچنان توضیح این ایده که مهلک ترین سانتر، آن توپی بود که از کنار زمین فرستاده می شد سخت است. البته که این نوع سانتر می تواند خطرناک باشد، چون در ذهن دروازبان این تردید را ایجاد می کند که برای جمع کردن توپ جلو بیاید یا نه؛ ولی دلیلی به نظر نمی رسد که چرا باید از یک پیستونی که با سرعت به سمت مرکز زمین تغییر مسیر می دهد خطرناک تر باشد.

در واقع، توپی که به تیر دو فرستاده می شود و تنها نیاز به یک ضربه برای رفتن به دروازه دارد خطرناک تر است یا آن توپی که اگر هیچ کس به آن ضربه ای نزند وارد دروازه می شود؟ همچنین به نظر می رسد با این وجود آن گونه گل ها در طول دهه های اخیر بیشتر شده اند. این امر ممکن است خودش نتیجه افزایش تعداد پیستون های چند کاره (که به داخل زمین حرکت می کنند) باشد، یا ممکن است نتیجه چرخش بیشتری باشد که به توپ های امروزی افزوده می شود، یا حتی شاید آزادی قانون آفساید که تیم ها را مجبور می کند دفاع عمیق تری داشته باشند. یک پیستونی که داخل می کشد و توپ را بر روی دروازه سانتر می کند مسلماً اگر بازیکنان به جای 15 قدمی به 6 قدمی پیش بکشند خطرناک تر است. (هم از نظر زاویه و هم از لحاظ زمانی که دروازبان برای واکنش به ضربه بازیکنان دارد.)

مزیت های دیگری نیز برای بازیکن کناری که به داخل تغییر جهت می دهد، وجود دارد. یکی از آن ها این است که اگر مدافعان کناری همچنان در طرف سنتی بازی کنند، پیستونی که در داخل زمین با او روبه رو شود پای غیرتخصصی او را هدف می گیرد. دیگر مزیت آن این است که یک بازیکن کناری که به داخل زمین بکشد برای یک دفاع کناری جلو کشیده فضا ایجاد می کند، که تعدادشان نیز زیاد شده است. همکاری پیرس و اشلی کول در آرسنال نمونه ای آغازین از این موضوع بود. نمونه های اخیر تر شامل ایوان راکیتیچ و دنیل پرانجیچ برای کرواسی، جرارد و کول برای انگلستان و آشکارتر مسی و دنی آلوز در بارسلونا.

و سپس موضوع فضای سرعت گرفتن پیش می آید. مدافع کناری که راه مهاجم کناری را ببندد به او اجازه سرعت گیری در کنار خط را نمی دهد. ولی با نفوذ به داخل زمین روی پای تخصصی اش، مهاجم به صورت قطری فضا باز می کند. به عنوان نمونه، مسی با همین شیوه توانست نخستین گلش را برابر اشتوتگارت بزند. هنگامی که او به داخل تغییر مسیر داد کاملاً مشخص بود که او چکار می خواهد بکند ولی تلاش زیاد چهار مدافع نتوانست او را نگه دارد و این به دلیل سرعتی بود که او تا زمان رسیدن به موقعیت شوت زنی به خود گرفت.

دو گونه پیستون های داخلی- بیرونی

ایجاد فضا برای فورواردهای عرضی برای دریبل زنی. به عنوان نمونه، گل دوم دارن بنت (Darren Bent) برای ساندرلند برابر بیرمنگام. مالبرانک به داخل رفت و فضا برای دادن پاس زاویه دار به مهاجم با پای تخصصی اش داشت. پیش تر در این فصل، مالبرانک که در راست بازی می کند، می خواست از سد مدافع کناری بگذرد ولی برای این کار سرعت لازم را نداشت، او راست پا (و در واقع تک پا) بود به مانند قایقی که با یک پارو باشد و همیشه به سمتی که از دروازه دور باشد برمی گشت. تغییر جهت دادن به سمت چپ (داخل) به این معنا بود که کمبود سرعت دیگر مطرح نیست و او به طور مؤثر به بازیسازی تبدیل می شود که از قضا در عرض و جناحین کار می کنند.

این همان نقشی است که کرانچار و لوکا مودریچ در تاتنهام به آن مشغول هستند، این دو بازیکن، فضایی را برای خود ایجاد می کنند که یک بازیساز می تواند در بازی انگلیسی در آن به راحتی فعالیت کند. دیگران، مانند رونالدو و بلامی, که مشهصاً یک مهاجم به حساب می آیند، تنها از کناره ها کارشان را آغاز می کنند. توانایی هوایی وین رونی (Wayne Rooney) شاید به این معنا باشد که مهاجم نوک بهترین پست او است، ولی فصل های پیشین نشان داده اند که او نیز می تواند آن نقش را برعهده بگیرد.

در این میان، خصوصیات بازیکنی که هم بازیساز و هم مهاجم باشد، در مسی جمع شده است. نابغه ای برای تمام سنین. باورش سخت است که بازیکنی که از کناره کارش را آغاز می کند چنین تأثیری را بر بازی ها بگذارد. از زمان متیوس این امر سابقه نداشته است (و حتی باعث شگفت است که خبرگان بریتانیایی که متخصص برای دیدن توانایی های بزرگ در پیستون ها بودند، چیزی را که می خواستند نمی دیدند)

مهاجمان کناری می توانند متوقف شوند، ولی نیاز به تغییری بزرگ در تیم دفاع کننده دارد. کار یارگیری آلوارو آربلوآ (Alvaro Arbeloa) بر روی مسی برای لیورپول در سال 2007 نشان می دهد انتقال دفاع راست به چپ چقدر می تواند کارآمد باشد و فرم لغزنده یانگ برای استون ویلا در اوایل فصل نشان می دهد هنگامی که مدافعان کناری به بازی در جناح (بیرون) به جای به داخل کشیدن عادت می کنند چه اتفاقی رخ می دهد.

ولی هنگامی که بازیکنی در حد رونالدو یا مسی (به طوری که امروز هست) به جناحین (بیرون) بزند ( آیا این می تواند دلیل خریدن زلاتان ابراهیموویچ برای بارسا باشد، که به آن ها در صورتی که مسی مجبور شود بیشتر سانتر کند توانایی هوایی بدهد؟) و بازی کردن یک راست پا در دفاع چپ یا یک چپ پا در دفاع راست بلافاصله ظرفیت اورلپ در جناحین را دچار نقصان می کند.

بنابراین، نبرد با مهاجم کناری (گوش) سخت است، گل می زند، می تواند به عنوان بازیساز ظاهر شود و برای مدافعان کناری تهاجمی فضا ایجاد می کند. تنها کاری که نمی کند رفتن به کنار خط و سانتر کردن است. او تهدید بسیار نیرومندی است که معمای اصلی این است که چرا زودتر پدیدار نشد.

 

صفحه قبل صفحه بعد
نظر شما
نام : *
پست الکترونیک :
وب سایت/بلاگ :
*
:) :( ;) :D
;)) :X :? :P
:* =(( :O @};-
:B /:) =D> :S
کد امنیتی : *

 


 

تبلیغات

آمار کاربران

    نام کاربری :
    رمز عبور :
    ثبت نام عضو جدید
    فراموشي رمز عبور

    آمار بازدید:
    میهمان آنلاین: 1
    بازدید امروز: 32
    بازدید دیروز: 32
    بازدید کلی: 150532
    مطالب و نظرات:
    تعداد مطالب: 316
    تعداد نظرات: 10
    عضویت:
    امروز: 1
    دیروز: 0
    مجموع کاربران: 11
    اعضای آنلاین:
    تعداد اعضا: 0

نظر سنجی

    مطالب وبسایت تا چه اندازه از نظر آموزشی تاثیر داشته است؟

خبرنامه

جدول لیگ برتر

لینک دوستان

جستجو

 
 
از ما حمایت کنید
به ballsport امتیاز دهید